ستاره ی زندگی

خرید بک لینک
روزی، دور یا نزدیکپدر یا مادر می شویم بی شک دختر بشود یا پسر نمی دانم ...فرقی هم نمی کند !اما من برایش یک نامه می نویسماینگونه : سلام عزیـز تر از جانم ...امروز که این نامه را برایت می نویسم.. هنوز نیامده ای به دنیایِ ما آدم ها ...هنوز آلوده ی رنگ به رنگیِ آدمها نشده ای من کاری به کارِ آدمها ندارماما تو ... یادت باشد مسئولی ...در برابرِ تک به تکِ لبخند و اشکی که بر صورتِ کسی می نشانی ...یادت باشددل ها پاکند هرچقدر هم که کسی بخواهد پنهان کند و بگوید سنگ دل است ،بدان پشتِ آن همه تظاهر دلی گرم می تپد ...یادت باشددست ها سردی ِ روزگار به حدِ کافی تنهایشان کرده تو دیگر رهایشان نکن یادت باشد هیچ گاه نگذاری لبخندِ تو اشک و اشکِ تو لبخندِ کسی باشدیادت باشد که یادت نروددنیا را اگر قشنگ می خواهی؛ باید از قدمهایِ خودت شروع کنییادت باشد جانم ... ستاره ی زندگی...

ما را در سایت ستاره ی زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: روزی روزگاری,روزی ز سر سنگ,روزی روزگاری در آمریکا, نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

به نام خدایی که آن چه تو می پنداری نیستزیرا آن چه که پنداشته شود خدا نیستبه نام حقیقت به نام حقیقتی که اکتسابی نیستزیرا آنچه کسب می شود حقیقت نیستبه نام عشق به نام عشقی که در آن رنج نیست زیرا آنچه در آن رنج است عشق نیستزیرا خدا را نمی توان در برکه ی محدود ذهن جا دادحقیقت را نمی توانی بدست آری زیرا در درون توست و باید آن را بشناسیو عشق چیزیست که موجب رهایی و سرور توست نه موجب رنج و اثارتبه دنیا وارد شدی تا خدا را در درون خود و بعد در بیرون به عنوان تنها حقیقت بشناسیو عشق مرتبه ایست که در آن به این حقیقت باز می گردیپس برای خدا با عشق زندگی کن و نور حقیقت را در درون بیرون بشناسو بگذار خودت به عنوان تجسم حقیقت به روی زمین باشی. رهروان حقیقت ستاره ی زندگی...

ما را در سایت ستاره ی زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: به نام خداوند جان و خرد,به نام خداوند جان آفرین,به نام خداوند, نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنمگر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بیخان و بیمانت کنمتو بر آنک خلق را حیران کنیمن بر آنک مست و حیرانت کنمگر که قافی تو را چون آسیاآرم اندر چرخ و گردانت کنمور تو افلاطون و لقمانی به علممن به یک دیدار نادانت کنمتو به دست من چو مرغی مردهایمن صیادم دام مرغانت کنمبر سر گنجی چو ماری خفتهایمن چو مار خسته پیچانت کنمخواه دلیلی گو و خواهی خود مگودر دلالت عین برهانت کنمخواه گو لاحول خواهی خود مگوچون شهت لاحول شیطانت کنمچند می باشی اسیر این و آنگر برون آیی از این آنت کنمای صدف چون آمدی در بحر ماچون صدفها گوهرافشانت کنمبر گلویت تیغها را دست نیستگر چو اسماعیل قربانت کنمچون خلیلی هیچ از آتش مترسمن ز آتش صد گلستانت کنمدامن ما گیر اگر تردامنیتا چو مه از نور دامانت کنممن همایم سایه کردم بر سرتتا که افریدون و سلطانت کنمهین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنم دیوان شمس غزل شماره 1665 ستاره ی زندگی...

ما را در سایت ستاره ی زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

صفحه بندی