عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنمگر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بیخان و بیمانت کنمتو بر آنک خلق را حیران کنیمن بر آنک مست و حیرانت کنمگر که قافی تو را چون آسیاآرم اندر چرخ و گردانت کنمور تو افلاطون و لقمانی به علممن به یک دیدار نادانت کنمتو به دست من چو مرغی مردهایمن صیادم دام مرغانت کنمبر سر گنجی چو ماری خفتهایمن چو مار خسته پیچانت کنمخواه دلیلی گو و خواهی خود مگودر دلالت عین برهانت کنمخواه گو لاحول خواهی خود مگوچون شهت لاحول شیطانت کنمچند می باشی اسیر این و آنگر برون آیی از این آنت کنمای صدف چون آمدی در بحر ماچون صدفها گوهرافشانت کنمبر گلویت تیغها را دست نیستگر چو اسماعیل قربانت کنمچون خلیلی هیچ از آتش مترسمن ز آتش صد گلستانت کنمدامن ما گیر اگر تردامنیتا چو مه از نور دامانت کنممن همایم سایه کردم بر سرتتا که افریدون و سلطانت کنمهین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنم دیوان شمس غزل شماره 1665 ستاره ی زندگی...
ما را در سایت ستاره ی زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04