خرید بک لینک
روزی، دور یا نزدیک پدر یا مادر می شویم بی شک دختر بشود یا پسر نمی دانم ... فرقی هم نمی کند ! اما من برایش یک نامه می نویسم اینگونه : سلام عزیـز تر از جانم ... امروز که این نامه را برایت می نویسم.. هنوز نیامده ای به دنیایِ ما آدم ها ... هنوز آلوده ی رنگ به رنگیِ آدمها نشده ای من کاری به کارِ آدمها ندارم اما تو ... یادت باشد مسئولی ... در برابرِ تک به تکِ لبخند و اشکی که بر صورتِ کسی می نشانی ... یادت باشد دل ها پاکند هرچقدر هم که کسی بخواهد پنهان کند و بگوید سنگ دل است ،بدان پشتِ آن همه تظاهر دلی گرم می تپد ... یادت باشد دست ها سردی ِ روزگار به حدِ کافی تنهایشان کرده تو دیگر رهایشان نکن یادت باشد هیچ گاه نگذاری لبخندِ تو اشک و اشکِ تو لبخندِ کسی باشد یادت باشد که یادت نرود دنیا را اگر قشنگ می خواهی؛ باید از قدمهایِ خودت شروع کنی یادت باشد جانم ...

برچسب: روزی روزگاری,روزی ز سر سنگ,روزی روزگاری در آمریکا, نویسنده: نیکان بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

به نام خدایی که آن چه تو می پنداری نیست زیرا آن چه که پنداشته شود خدا نیست به نام حقیقت به نام حقیقتی که اکتسابی نیست زیرا آنچه کسب می شود حقیقت نیست به نام عشق به نام عشقی که در آن رنج نیست زیرا آنچه در آن رنج است عشق نیست زیرا خدا را نمی توان در برکه ی محدود ذهن جا داد حقیقت را نمی توانی بدست آری زیرا در درون توست و باید آن را بشناسی و عشق چیزیست که موجب رهایی و سرور توست نه موجب رنج و اثارت به دنیا وارد شدی تا خدا را در درون خود و بعد در بیرون به عنوان تنها حقیقت بشناسی و عشق مرتبه ایست که در آن به این حقیقت باز می گردی پس برای خدا با عشق زندگی کن و نور حقیقت را در درون بیرون بشناس و بگذار خودت به عنوان تجسم حقیقت به روی زمین باشی. رهروان حقیقت

برچسب: به نام خداوند جان و خرد,به نام خداوند جان آفرین,به نام خداوند, نویسنده: نیکان بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بیخان و بیمانت کنم تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم تو به دست من چو مرغی مردهای من صیادم دام مرغانت کنم بر سر گنجی چو ماری خفتهای من چو مار خسته پیچانت کنم خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهت لاحول شیطانت کنم چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدفها گوهرافشانت کنم بر گلویت تیغها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم هین قرائت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم دیوان شمس غزل شماره 1665

برچسب: نویسنده: نیکان بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 23:04

صفحه بندی